تبليغاتX
یادداشت های یک گلابی دیوانه

یادداشت های یک گلابی دیوانه

این همسایه بالایی‌مان یک فروند جغله دارد که بر اثر ورجه وورجه‌اش کل ساختمان شروع به لرزیدن می‌کند. ماشاالله همه‌ی حرکاتش هم صدادار است! نمی‌دانم این همه آلودگی صوتی را از کجایش در می‌آورد. دو تا آدم بالغ در بی‌ناموسی‌ترین وضعیت هم نمی‌توانند چنین سر و صدایی ایجاد کنند!
            امروز عصر، پاک خانه را گذاشته بود روی سرش. آن‌قدر همه جا را تکان داد که ناخودآگاه یاد زلزله افتادم! به دلیل نامعلومی حس کردم همین امروز و فرداست که زلزله‌ی درست و درمانی بیاید. کانون و ریشتر و این‌هایش را نمی‌دانم ولی از آن‌هایی‌ست که همه جا را با خاک یکسان می‌کند. این فکر و خیالش به درک، پشت‌بندش همین‌جوری توهم است که دارد می‌آید!
            دستم روی مبل بود، یک‌دفعه شروع کرد به لرزیدن! بعد لوستر بالای سرم یک مقادیری خچ خچ کرد ... نمی‌دانم واقعاً لوسترمان موقع زلزله چنین صدای خچ خچی می‌دهد یا نه، ولی خداییش من یک صدایی توی همین مایه‌ها شنیدم که ازش بیرون آمد! سرتان را درد نیاورم، از در و دیوار خانه داشت صدا می‌آمد. خب من هم آدمم دیگر، حالا درست است که کمالاتم زیاد است اما ترس که کاری به ریخت و قیافه و شخصیت آدم ندارد!
            پریدم توی اتاق که اگر فیلم مستهجنی، بادکنکی چیزی توی وسایلم هست فوراً معدوم کنم! خب یک وقت می‌بینی زلزله می‌آید من را می‌کـُشد، بعد وسایلم را از زیر آوار می‌کشند بیرون و به این چیزها می‌رسند، بد می‌شود! در نهایت چیز دندان‌گیری پیدا نکردم که بعدها مایه‌ی آبروریزی‌ام باشد، جز دو سه تا عکس آدامس پولا مربوط به سال‌ها پیش و یک خروار پوست نارنگی که چند روز پیش حوصله نداشتم بریزم توی سطل آشغال، ریخته بودمشان توی کشو! همه را بردم دور ریختم و آمدم به انتظار مرگ نشستم توی اتاقم ...
            به جان شما نباشد به جان خودم، خودکارهایم هم بالا پایین می‌پریدند. انگار کن قیامت شده باشد و این‌ها منتظر باشند که سر نوبتشان بروند علیه من حرف بزنند! یک‌دفعه توی همین گیر و دار مادرم شروع کرد به حرف زدن در مورد همسایه‌ی بالایی. یادم افتاد که این‌ها توهم نیست، زیر سر همان بچه است! بگذریم ...
            کجا بودیم؟ آهان! حس می‌کنم زلزله می‌‌آید. سیستم زلزله هم این‌طور نیست که بلرزاند، بعد لباست را بپوشی و از خانه یا محل کارت خارج شوی. نه عزیز من، این سوسول‌بازی‌ها را ندارد! اولش سقف را روی سرت خراب می‌کند، بعد اگر خیلی خوش‌شانس باشی و بتوانی از جایت بلند شوی، یک آجری بلوکی چیزی از جای نامعلومی می‌آید و می‌خورد توی فرق سرت و تمام!
            القصه افتاده‌ام توی فکر مرگ و بر جای نهادن نام نیک از خود. وقتی به مرگ فکر می‌کنم ناخودآگاه یک قدری آدم می‌شوم، حداقل تا چند روز! می‎خواهم از فردا جواب تلفن‌های دوستانم را بدهم، به چند تایشان سر بزنم و دو سه تا کار نیمه‌تمام هم دارم که باید هر چه سریع‌تر انجامشان بدهم. البته آرش هم یکی از فیلم‌های جسیکا آلبایم را پیچانده که باید بروم از حلقومش بکشم بیرون!
            آقا جان! این حرف‌ها را سرسری نگیرید، دارم می‌گویم که بروید در موردشان فکر کنید. این‎قدر نچسبید به خانه و زندگی و ماشین و دم و دستگاه اطرافتان. گور پدر مال دنیا. بلند شوید به چهار نفر بگویید دوستت دارم! بالاخره یک پدری، مادری، دوست پسری، دوست دختری، همسری، بچه‌ای، برادری، خواهری، کسی هست که دوستش داشته باشید ... یک خرده بهشان محبت کنید، بغلشان کنید، ببوسیدشان، با هم لاو بترکانید. حالا جوری نباشد که به بهانه‌ی این پست هر کاری که دلتان خواست بکنید اما به هر حال هر جوری که می‌شود محبتتان را ابراز کنید! بالاخره فردا نباشد، دوفردای دیگر همه‌مان را می‌کنند توی یک متر جا ...
            خلاصه یک حرکت احساسی از خودتان نشان بدهید که مثلاً معلوم شود با خرس قطبی فرق دارید. تازه آن خرس قطبی هم یک وقت‌هایی به زن و بچه‌اش محبت می‌کند! نمی‌گویم غذا خوردن و پول درآوردن و شطرنج بازی کردن بد است، خیلی هم خوب است، هر کس هم غیر از این گفت دیوانه است ... اما این‌ها همه‌ی زندگی نیستند. آدم باشید، خلایق را دوست داشته باشید.
            حیف که خوابم می‌آید و حوصله ندارم بیشتر برایتان حرف بزنم وگرنه خیلی حرف‌های دیگر هم داشتم ... علی‌الحساب این را از من داشته باشید که محبت کردن خوب است و از محبت خارها گل می‌شود. ماشالله سنی ازتان گذشته، این‌ها را که دیگر من نباید به شما بگویم!

پی‌نوشت:
خیلی خوابم می‌آمد اما هر چقدر که زور زدم خوابم نبرد. گفتم بلند شوم این پست را بنویسم بلکه مغزم یک قدری خسته شود و راحت‌تر خوابم ببرد. ذره‌ای به مغزم فشارم نیامد هیچ، نوشته‌ام هم شبیه هذیان شد. راستش حوصله ندارم بذارمش برای بعد، می‌خواهم همین الآن پابلیشش کنم! آدم همیشه که نمی‌تواند فوق‌العاده باشد، سطح انتظاراتتان را پایین بیاورید رفقا!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 4:8  توسط موسیو گلابی  | 

دیروز بعد از مدت‌ها سوار مترو شدم. نمای کوچکی از زندگی‌مان بدجوری توی ایستگاه مترو جریان داشت! نمی‌دانم تا حالا سوار متروی تهران شده‌اید یا نه. یک سری از مسافرانش نیم ساعت کنار سکو سر پا می‌مانند تا مترو برسد، آن وقت خودشان را از روی آدم‌های دیگر پرت می‌کنند توی مترو. اغراق نمی‌کنم‌ها، واقعاً همین‌طورند! شروع می‌کنند به هل دادن و دعوا کردن و عربده زدن تا آخرش چهار تایشان روی صندلی بنشینند.
            آن‌هایی که نشسته‌اند ـ به خیال این‌که برنده‌ی جنگ بوده‌اند ـ سعی می‌کنند لبخندشان را پنهان کنند و سرمست از پیروزی می‌خوابند. حتی یک لحظه هم به ذهنشان خطور نمی‌کند که نیم ساعت سر پا مانده بودند تا فقط بیست دقیقه بنشینند! این دقیقاً همان چیزی‌ست که اگر اسمش خریت نباشد، در بهترین حالت، حماقت است!
            همین زور زدن فاجعه‌بار و احمقانه حکایت تلاش بعضی‌هاست برای رسیدن به جایگاه‌های بهتر در جامعه‌ی امروز ما. حکایت آن‌هایی که دست به هر کاری می‌زنند تا در جای مورد نظرشان بنشینند. آن همه ژانگولربازی‌ها و حرکات محیرالعقولشان فقط یک معنی می‌تواند داشته باشد: «تشنگی برای قدرت». و اگر هزار بار هم بخواهند لبخند رضایتشان از این پیروزی احمقانه را پنهان کنند، هیچ‌کس فکر نمی‌کند که شیفتگان خدمت باشند!
            شباهتشان با آدم‌های توی مترو آن‌جایی بیشتر به چشم می‌آید که به محض رسیدن به کرسی مورد نظر (!) چشمشان را به روی دنیای اطرافشان می‌بندند و چند قدم آن‌طرف‌تر را نمی‌بینند. آن‌جا کسی ایستاده که برای نشستن مستحق‌تر است.
            و اما تو! برایت دردناک است که بعد از این همه دست و پا زدن بازنده باشی ولی تا حالا فکر کرده‌ای که اگر جایت را مثل یک انسان به دیگری بدهی که استحقاق بیشتری دارد، دو سه تایی لبخند برای خودت می‌خری و چند تایی هم دعای خیر؟ حداقلش این است که نفرینت نمی‌کنند. حالا که این چیزها به فکرت نرسیده و جایت را به دیگران نمی‎دهی حداقل جایشان را به زور نگیر! می‌دانم دوست داری مثل دیروز باز هم بنشینی، می‌دانم لم دادن روی صندلی خیلی می‌چسبد، می‌دانم ... اما همه‌ی این‌ها آن‌قدر ارزش ندارد که کسی را از جایش بلند کنی. خودت هم می‌دانی که او باید بنشیند و بالاخره هم خواهد نشست ... یکی از روزهایی که در پیش است، شاید همین فردا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 17:28  توسط موسیو گلابی  | 

چند وقت پیش تصادف کردم. از همان موقع دارم به بخت بدم لعنت می‌فرستم. نه به خاطر این‌که درِ عقب ماشین احتیاج به صافکاری دارد، اتفاقاً آن قسمتش فدای سرم! راستش چنین تصادفی برایم افت داشت!
            از شما چه پنهان، توی این چند سالی که گواهی‌نامه گرفتم هیچ‌وقت تصادف نکرده بودم. البته خیلی وقت‌ها تا مرز شاخ به شاخ شدن با ماشین جلو هم پیش می‌رفتم اما در لحظه‌ی آخر به خیر و خوشی از کنارش رد می‌شدم و احیاناً دستی هم برایش تکان می‌دادم! یک عمر رانندگی این و آن را مسخره کرده بودم. به هر کس که می‌رسیدم می‌گفتم خانم‌ها هیچ‌کدامشان رانندگی بلد نیستند. خب این هم عاقبتش ...
            داشتم از پارکینگ یک پاساژی در می‌آمدم که بغل ماشین فرتی خورد به ستون، آن‌هم در شرایطی که هیچ ماشینی دور و برم نبود، هیچ عجله‌ای هم نبود، ناراحتی خاصی هم نداشتم که بخواهم این اتفاق را گردنش بیندازم! از همه بدتر این‌که مادام گلابی هم کنارم نشسته بود. با این حرکتی که انجام دادم، تمام آبرویی را که ذره ذره پیشش جمع کرده بودم به فنا دادم!
            دلم می‌خواست اولین تصادفم باکلاس‌تر باشد. مثلاً آن‌قدر سریع بروم که از پشت بزنم به یک ماشین در حال حرکت یا بپیچم جلوی یک موتورسوار و پرتش کنم توی جوی آب. حداقلش به یک چیزی بخورم که در حال حرکت باشد، نه به یک چیز ثابت! واقعاً تصادف مضحکی بود، یک آبروریزی به معنای واقعی کلمه!
            از آن موقع تا حالا هی به خودم می‌گویم که کاش توی یکی از همان شاخ به شاخ شدن‌ها اولین تصادفم را تجربه می‌کردم. اصلاً کاش می‌مردم و این روز را نمی‌دیدم. یاد آن خانم راننده‌ای می‌افتم که داشت می‌آمد توی پارکینگ و صدای کوبیده شدن ماشین به ستون را که شنید به دلیل نامعلومی لبخند زد! شاید داشت با همان لبخند می‌گفت که خیلی اسکلی، شاید هم گاگول، حتی ازگل ... هر چه بود، معنی خوبی نداشت! حالا می‌تواند همه جا با افتخار بگوید رانندگی خانم‌ها آن‌قدرها هم که می‌گویند بد نیست. مخصوصاً این قسمت آخرش تا آن بی‌ناموسی‌ترین اعضای بدنم را هم می‌سوزاند!
            حالا صافکاری و آبروریزی و لبخند خانم راننده و سوزش فلان عضو و این‌ها به کنار ... این تجربه به من ثابت کرد که مسخره کردن دیگران کار خوبی نیست. نکنید آقا جان، نکنید! آخرش سر خودتان می‌آید و شرمنده می‌شوید. این را هم فقط من نمی‌گویم، یک حرف مشترک بین تمام آدم حسابی‌های دنیاست!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:11  توسط موسیو گلابی  | 

1 مهر: رئیس جمهور دولت نهم در نیویورک سخنرانی می‌کند و این‌بار هم معجزه‌ی دیگری اتفاق می‌افتد. کاغذش رو که روی میز سخنرانی می‌گذارد بیشتر حضار غیب می‌شوند! تعدادی بالغ بر دو نفر توی سالن مانده‌اند که نه تنها پلک نمی‌زنند بلکه بعد از پایان سخنرانی هم برای ایشان دست نمی‌زنند ... البته افراد باقی‌مانده تعدادی صندلی هستند که اساساً دست ندارند، دسته دارند!

2 مهر: یک مقادیری تأسیسات هسته‌ای در قم پیدا می‌شود اما چون «می‌توانیم» و باید بزنیم کشورهای خوار و خفیف استکباری را بترکانیم، در کمال افتخار و انسجام اعلام می‌کنیم که خیلی چیزهای دیگر هم در قم داریم. مثلاً در این شهر علاوه بر کیک زرد، سوهان هم می‌پزیم، حوزه‌ی علمیه هم داریم و اصلاً همینه که هست!
نمی‌فهمم چرا از بین این همه دانشمند ایرانی که در طول تاریخ داشته‌ایم، منطقمان را از مظفرالدین شاه به ارث برده‌ایم!

3 مهر: سوریان برای چهارمین بار قهرمان جهان می‌شود و مدالش را به ریاست جمهوری تقدیم می‌کند. سؤالی که برایم پیش می‌آید این است که چرا دفعه‌های پیش مدالش را به رئیس جمهور نمی‌داد؟ اصلاً گیرم که می‌خواسته مدالش را به رئیس جمهور بدهد، چرا رفته پیش آقای احمدی‌نژاد؟ مگر رئیس جمهور واقعی‌مان ... پدرم نمی‌گذارد بقیه‌ی سؤالم را بپرسم، توی دهانم فلفل می‌ریزد!

5 مهر: 51 درصد سهام مخابرات به سپاه واگذار می‌شود. دوستم سعید زنگ می‌زند و این خبر را به من می‌دهد. می‌گویم آن موقع که سهامش را نفروخته بودند تلفن‌ها آن‌طوری قطع می‌شد، حالا دیگر خدا به دادمان برسد. یک‌دفعه سعید صدایش را کلفت می‌کند و می‌گوید این حرف‌ها را باید حضوری بزنیم. می‌خواهم به شوخی جوابش را بدهم که با همان صدای کلفتش داد می‌زند و فحش می‌دهد ... تلفن را که قطع می‌کنم یادم می‌افتد که اصلاً دوستی به اسم سعید ندارم. خب پس این همه وقت داشتم با کی حرف می‌زدم؟!

7 مهر: فروشندگان لباس موظف می‌شوند از مانکن‌هایی استفاده کنند که برجستگی و فرورفتگی نداشته باشند. قرار است مانکن‌ها سر هم نداشته باشند. گویا بعضی از دوستان با دیدن سرش هم تحریک می‌شوند! خب این‌ها اشکالی ندارد، فقط دیگر بهش نگویند مانکن ... از بچگی به ما یاد داده‌اند که چنین چیزی اسمش مکعب مستطیل است!

9 مهر: مذاکرات هسته‌ای بین ایران و کشورهای جهان‌خوار آغاز می‌شود. طبق معمول یکی دو تا مشت توی چشم و چالشان زدیم، دو تا لگد در ماتحتشان زدیم و فلان جایمان را هم نشانشان دادیم ولی آخرش مشخص نشد به چه نتیجه‌ای رسیدیم! البته مذاکره کردنمان هم مثل فوتبال بازی کردنمان است ... حمله را خوب آغاز می‌کنیم، ولی آخرش گل به خودی می‌زنیم!

14 مهر: چند روز است که اتفاق خاصی نمی‌افتد. نه غلام‌حسین الهام شغل جدیدی به دست آورده، نه رحیم مشایی کار خاصی کرده و نه حتی فاطمه رجبی حرف بامزه‌ای زده! به هر حال این هم در نوع خودش واقعه‌ی مهمی‌ست. خوب است آدم در جریان این‌جور چیزها قرار بگیرید!

17 مهر: جایزه‌ی صلح نوبل به باراک اوباما داده می‌شود. ماها فکر می‌کنیم که کارهای خارجی‌ها روی حساب و کتاب است اما آن‌ها هم مثل خودمان عمل می‌کنند، فقط انگلیسی حرف می‌زنند! نمی‌فهمم چرا جایزه را به او داده‌اند. اگر قرار باشد با حرف زدن خشک و خالی به کسی جایزه بدهند گزینه‌های بهتری هم بوده. مثلاً می‌توانستند جایزه را به شجریان بدهند که آهنگ «تفنگت را زمین بگذار» را خوانده، تازه از اوباما هم خوش‌صداتر است! والله!

25 مهر: فشار جهانی برای حل اختلاف بین نامزدهای انتخابات افغانستان زیاد می‌شود و در نهایت انتخابات به دور دوم کشیده می‌شود. چند ماه پیش به ایران هم فشار آوردند منتها فشارشان یک‌جوری بود که هر چه بیشتر می‌شد، دوستان بیشتر خوششان می‌آمد! آخرش هم معلوم نشد این فشار چند پاسکال بود و داشت به کجا می‌آمد که اعتراف ابطحی را در آورد!

27 مهر: رتبه‌بندی کشورها در زمینه‌ی آزادی مطبوعات اعلام می‌شود. ایران در مقام 172 بین 175 کشور قرار می‌گیرد. نمی‌دانم آن سه کشور که بعد از ما هستند چه کار می‌کنند اما این را می‌دانم که کار خیلی سختی کرده‌اند که بعد از ایران قرار گرفته‌اند! یحتمل یا روزنامه‌هایشان را سفید چاپ می‌کنند، یا سیاه چاپ می‌کنند، یا از دم چاپ نمی‌کنند!

28 مهر: جایزه‌ی گفتگوی جهانی به محمد خاتمی رسید. می‌گویم کار خارجی‌ها حساب و کتاب ندارد باورتان نمی‌شود، خاتمی حتی توی کشور خودمان هم نمی‌تواند گفتگو کند. باز اگر جایزه را به احمد خاتمی می‌دادند یک چیزی!
اصلاً این جایزه را باید می‌دادند به آقای احمدی‌نژاد که به مهارتی دست پیدا کرده که با در و دیوار سازمان‌های جهانی هم می‌تواند گفتگو کند. بعد هم ایشان جایزه‌اش را باید بدهد به حمید سوریان که با زبان خوش و در یک گفتگوی دوستانه مدالش را به او تقدیم کرده است!

30 مهر: ایران بزرگ‌ترین مصرف کننده‌ی مواد مخدر در جهان است. مدت‌ها بود تا نزدیکی‌های قله‌ی رفیع افتخار می‌رسیدیم اما نمی‌توانستیم آن را فتح کنیم. حالا دیگر خیالم راحت شد! پس کماکان این‌جا ایران است، صدای من را از تهران می‌شنوید!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388 ساعت 16:11  توسط موسیو گلابی  | 

با توجه به این‌که دیروز در تهران زلزله آمد، امروز به بررسی زلزله در کشورهای مختلف جهان می‌پردازیم. (می‌دانم این دو موضوع ربطی به هم ندارند اما خب کدام یک از کارهای ما به هم ربط دارند که این دومی‌اش باشد!)

ونزوئلا:
زلزله می‌آید. ایران ضمن همدردی با ملت فهیم ونزوئلا، برای آن‌ها حدود دو میلیون خانه‌ی پیش‌ساخته و مقادیر خفنی بیسکویت و کلوچه‌ی لاهیجان و کنسرو ارسال می‎کند. قرار می‌شود تمام مردم ایران یا یک لقمه از غذایشان را به آن‌ها بدهند یا دولت خودش به زور یک لقمه از غذای ملت بزند و به آن‌ها بدهد. رئیس جمهور ونزوئلا هم لبخند می‌زند و با اوباما دست می‌دهد!

اسپانیا:
زلزله می‌آید. هیچ‌کس بر اثر آن کشته و زخمی نمی‌شود و فقط چند تا گاو به خیابان می‌آیند. مردم پارچه‌ی قرمز نشان می‌دهند و برای تفریح می‌دوند. گاوها صد و هشتاد نفر را کشته و دو هزار نفر را زخمی می‌کنند!

افغانستان:
زلزله می‌آید. سیصد هزار نفر کشته می‌شوند. القاعده مسئولیت زلزله را بر عهده می‌گیرد. نیروهای آمریکایی تمام کوهستان‌های افغانستان را بمباران می‌کنند و سیصد هزار نفر دیگر از جمله بن‌لادن را در این درگیری‌ها از بین می‌برند. بعد از چهار ساعت پس‌لرزه‌ی فسقلی دیگری می‌آید و بن‌لادن مسئولیت آن را هم بر عهده می‌گیرد!

ژاپن:
اخبار ژاپن اعلام می‌کند که از امروز به مدت یک ماه، هر روز زلزله‌ای به بزرگی هشت و نیم ریشتر، توکیو را خواهد لرزاند. ساکنان توکیو زیر لب می‌گویند سوسکی بابا و برای امتحان کردن مقاومت ساختمان‌ها، سه ریشتر هم خودشان به صورت دستی به زلزله اضافه می‌کنند. یک دستگاه هم درست می‌کنند که جو را تبدیل به آب‌جو کند و موقع زلزله بیشتر سر حالشان بیاورد!

امارات:
زلزله می‌آید. نیمی از کشور نابود می‌شود. دور ساختمان‌های مخروبه نوار زرد می‌کشند و آن‌ها را به مکان توریستی تبدیل می‌کنند. ایرانی‌ها از این مکان‌ها دیدن می‌کنند و اماراتی‌ها با پول حاصل از صنعت توریسم، یک کشور دیگر درست می‌کنند!

فرانسه:
زلزله قرار است تا چند روز دیگر بیاید. تمام مردم اعتصاب می‌کنند و خواستار منع وقوع زلزله در کشورشان می‌شوند. حمل و نقل عمومی مختل می‌شود. در نهایت زلزله تسلیم خواست مردم می‌شود و دیگر نمی‌آید!

آمریکا:
زلزله می‌آید. هیچ‌کس کشته و زخمی نمی‌شود اما دو نفر و نصفی بی‌خانمان می‌شوند. تلویریون ایران ده بار این خبر را پخش می‌کند و سیاست‌های باراک اوباما، جرج بوش، کلینتون و ... و کریستف کلمب مورد انتقاد شدید قرار می‌گیرد! وزیر خارجه‌ی آمریکا خطر تروریسم را گوشزد می‌کند و دوباره افغانستان را بمباران می‌کنند!

فلسطین:
زلزله می‌آید. کسی خانه ندارد تا بی‌خانمان شود! یازده هزار نفر از نیروهای غیرنظامی کشته می‌شوند. قطعنامه‌ای توسط تمام کشورهای جهان با امضای ایران صادر شده و کشتار غیرنظامیان محکوم می‌گردد. در انتهای این قطعنامه تأکید می‌شود که در صورت تکرار زلزله، عواقب بسیار بدی در انتظار رژیم صهیونیستی خواهد بود! ششصد میلیون دلار کمک مالی هم توسط همان تمام کشورهای جهان صورت می‌گیرد!

سوئیس:
زلزله می‌آید. دسته‌ی عینک چهار نفر از ساکنان می‌شکند. از سوی دولت به تمام شهروندان سوئیس مبلغ سه میلیون یورو وام بلاعوض پرداخت می‌شود. کل کابینه از مردم عذرخواهی کرده و ضمن پذیرش مسئولیت تمام اتفاقات، دسته‌جمعی استعفا می‌دهند!

کلمبیا:
زلزله می‌آید. تمام جمعیت کشور به جز نود و یک نفر کشته می‌شوند. درگیری مسلحانه رخ می‌دهد. یک نوجوان 14 ساله با آر.پی.جی نود نفر دیگر را می‌کشد. بعد به خودش هم مظنون می‌شود و آر.پی.جی را توی حلقش فرو می‌کند!

هند:
زلزله می‌آید. تمام خانه‌ها خراب می‌شود. مردم آواره‌ی کوچه و خیابان می‌شوند و از گرسنگی در آستانه‌ی مرگ قرار می‌گیرند. بعد در یک اقدام همگانی مرتاض می‌شوند و از مرگ حتمی نجات پیدا می‌کنند!

ایران:
زلزله می‌آید. شصت هزار نفر کشته و زخمی می‌شوند. آمار آسیب‌دیدگان زلزله در این دولت با آمار دولت‌های قبلی مقایسه و از عدم افزایش آن به عنوان یکی از مفاخر دولت یاد می‌شود. مخالفان دولت هم به شدت سرکوب می‎شوند ... در نهایت تمام ماجرای زلزله و سرکوب تکذیب می‎شود، ابطحی به فریب‌خورده بودن خود اعتراف می‌کند و ریشتر را هم رمز آشوب می‌داند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 1:59  توسط موسیو گلابی  |