تبليغاتX
یادداشت‌های یک گلابی دیوانه

یادداشت‌های یک گلابی دیوانه

شنبه دوازدهم دی 1388 ـ ساعت 15:59

بعد از سه چهار روز دوری از اینترنت، بالاخره دیشب صفحه‌ی مدیریت وبلاگم را باز کردم. چند نفر نگران حالم شده بودند که دمشان گرم! دیدن کامنت‌های محبت‌آمیز بعد از چند شب بی‌خوابی توی زندان و بازجویی پس دادن، حس خوبی به آدم می‌دهد... نمی‌خواهم حوصله‌تان را سر ببرم. فقط همین‌قدر بدانید که همه‌ی بلاهایی که توی این چند روز سرم آمد، حاصل یک بی‌احتیاطی بود. پریدن از وسط گازهای اشک‌آور و سنگ زدن به آن‌طرفی‌ها کمترین مجازاتش چند شب زندان است. توی روز عاشورا وقتی دیدم جمعیت زیاد است، یک لحظه از خودم بی‌خود شدم و پریدم که حداقل چند نفر را زخمی کنم. نفهمیدم یک‌دفعه چی شد که چند تا از نیروهای گارد ویژه بین آن همه جمعیت صاف آمدند طرف گُل جمع و یقه‌اش را گرفتند. بالاخره خوشگلی این دردسرها را هم دارد دیگر!

            می‌دانم الآن چشمتان گرد شده. حق دارید، چشم‌های خودم هم گرد شده! این‌ها را الکی گفتم که تحت تأثیر قرار بگیرید... راستش یک سفر چهار روز رفته بودم شمال. هوا عالی بود ولی پایمان را از خانه بیرون نگذاشتیم. البته دروغ چرا، خود من دو بار بیرون رفتم. یک‌بار کیسه‌ی آشغال را برداشتم و گذاشتم توی سطل آشغال جلوی خانه که کل این قضیه حدود دو ثانیه طول کشید. بار دوم هم می‌خواستیم برگردیم تهران که مسیر خانه تا ماشین را طی کردیم. آن هم باید حدود یک ثانیه طول می‌کشید که بچه‌ها هوس آب‌بازی کردند و درگیری پیش آمد و حدود یک ساعت طول کشید تا سوار شویم!
            سرجمع همین یک ساعت و دو ثانیه را بیرون بودم. بقیه‌اش را هم اگر خدا قبول کند فقط توی خانه بودم و تفریحات سالم کردم. بیرون هم کلاً خبری از آدمیزاد نبود. آدمیزاد که چه عرض کنم، مارمولک هم توی خیابان نبود!
            البته توی خانه هم تمام کسانی که آمده بودند به‌شکل عجیب و غریبی نجابت به‌خرج می‌دادند و سراغ حرکات ناسالم نمی‌رفتند. فقط شب دوم از دستمان در رفت و یک لحظه اشتباهی زدیم یکی از این کانال‌های Fashion و دیگر دلمان نیامد عوضش کنیم! زمانش از دستم در رفته اما فکر کنم دو سه ساعت این مدل‌های لباس همان‌طور آمدند و رفتند. (حتماً خودتان در جریانید که بچه‌ها به تنها چیزی که نگاه نمی‌کردند لباسشان بود!) آخرش هم ما کانال را عوض نکردیم، خودشان خسته شدند که دیگر نیامدند. ما هم از سر اجبار یا از سر لج یا از سر هر چیز دیگری که بود خاموشش کردیم!
            خلاصه مسافرت خوبی بود، جای همه خالی... بگذریم. قرار نیست جریان مسافرتم را تعریف کنم. فقط آمدم تا از تمام کسانی که به یادم بودند و توی وبلاگ و فیس‌بوک و توییتر و بقیه‌ی سوراخ سنبه‌های اینترنت حالم را پرسیدند و اظهار نگرانی کردند، تشکر کنم. امیدوارم همین پیگیری را برای دعوت از من در مراسم عروسی خودتان یا بچه‌تان هم نشان دهید! ارادتمند و مخلصم رفقا، در ضمن عجالتاً زنده هم هستم!

موضوع: سخنی با خوانندگان | لینک ثابت | نویسنده: موسیو گلابی |

سه شنبه یکم دی 1388 ـ ساعت 18:37

1 آذر: در فهرست شادترین کشورهای جهان در رده‌ی 202 قرار می‌گیریم. البته جای نگرانی نیست چون این رده را در بین 220 کشور به‌دست آورده‌ایم و فقط چند کشور دیگر در سر راهمان برای رسیدن به قله‌ی افتخار و سربلندی قرار دارند. هرچند کارمان سخت است اما نشدنی نیست و «ما می‌توانیم». این را هم من نمی‌گویم، رئیس جمهور دولت نهم می‌گوید!

9 آذر: رئیس جمهور دولت نهم که از قضا توی دولت دهم هم حضور دارد می‌گوید «زکی!» و این‌طور ادامه می‌دهد که «جمع کنن برن گاوایی رو که زاییدن بزرگ کنن». البته من فکر می‌کنم گوساله را باید زایید و بزرگ کرد، گاو که خودش به اندازه‌ی کافی بزرگ است!
بعدش هم می‌گوید «ما داریم کلاً، یعنی داریم وقتی می‌گیم داریم، یعنی داریم. حالا اونا هی بگن نداریم. مهم اینه که ما داریم و داریم». کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که مترجمی ایشان در سازمان ملل، از کارگری معدن هم سخت‌تر است!

10 آذر: چند ملوان انگلیسی که به‌خاطر ورود غیرقانونی به خاک ایران بازداشت شده بودند، فوری آزاد می‌شوند. چند ماه قبل، تعدادی از مردم ایران به‌خاطر ورود به تجمعات بعد از انتخابات کشته شده بودند. معلوم نیست ورود غیرقانونی به خاک یک کشور خطرناک‌تر است یا ورود قانونی به یک تجمع. البته جواب این سؤال معلوم است ولی وقتی آدم درگیر اداره‌ی جهان می‌شود این مشکلات هم پیش می‌آید دیگر!

10 آذر: روز مجلس است و قرار است نشستی به‌نام شکرانه‌ی اتحاد برگزار شود که آخرش نتیجه بگیرند نمی‌ترسیم، نمی‌ترسیم، ما هم همه با هم هستیم! (البته شاید وزنش یک مقداری مشکل داشته باشد و «هم»هایش هم زیاد باشد!)
در این جلسه تعدادی از نمایندگان مجلس حاضر نشده‌اند، رئیس سابق مجلس را دعوت نکرده‌اند، رئیس جمهور هم کار دیگری داشته و نیامده، رئیس مجلس خبرگان دلش نخواسته بیاید... خب بقیه که قبلاً با هم اتحاد داشتند، حالا چرا باید شکرگزاری کرد؟! یحتمل به این خاطر که این‌ها در نرفتنشان هم متحد هستند!

11 آذر: صحنه‌ی قتل ندا آقا سلطان توسط تعدادی از دوستانمان که لباس‌های شخصی‌شان را پوشیده‌اند بازسازی می‌شود. یادم هست حتی توی کارتون‌های پلیسی هم صحنه‌ی قتل را با حضور قاتل بازسازی می‌کردند، نه مقتول! یک لحظه صبر کنید، منظورم این نیست که این‌ها در حد کارتون‌های پلیسی هم بلد نیستند. می‌خواهم بگویم این‌بار هم بازسازی صحنه‌ی قتل با حضور قاتل برگزار شده، منتها احتیاج به دقت بیشتری دارد!

13 آذر: سرعت اینترنت کم می‌شود؛ انگار دو سه تا از شیلنگ‌های اینترنت را قطع کرده باشند! شش هفت ماهی می‌شود که هر اتفاقی می‌افتد همه چیز را قطع می‌کنند، اصلاً هم به رویش ناگزیر جوانه توجه ندارند! گویا یکی از مسئولان گفته است این کُند شدن به‌خاطر افزایش ترافیک و مراجعه‌ی زیاد مردم به اینترنت بوده که به‌طرز عجیبی درست می‌گوید. در همین رابطه یک ضرب‌المثل ونزوئلایی هست که می‌گوید حرف راست را از اینترنت بشنو! در ضمن «ما دروغ می‌گوییم، رسانه‌های خارجی که دروغ نمی‌گویند». این یکی را هم احمد خاتمی گفته که امام جمعه‌ی موقت تهران است!

16 اذر: در راستای این‌که «دانشجو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد» و «رأی ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز می‌دن» و «ایرانی باغیرت، حمایت حمایت» و چیزهای دیگر، مراسم روز دانشجو در دانشگاه‌های کشور برگزار می‌شود. یکی از فرماندهان سپاه تهران اعلام می‌کند که در این روز به دانشجویان گل داده می‌شود. البته یک تعدادی از دوستان درست متوجه نمی‌شوند و فکر می‌کنند قرار است به دانشجویان گل بزنند. به همین خاطر به جای گل، گلدان به سمت دانشجوها پرت می‌کنند و وقتی توی سر این دانشجوها می‌خورد، داد می‌زنند گــل، گل! واقعاً شادی می‌کنندها!

17 آذر: دانشگاه کاشان اعلام می‌کند که از این به بعد بورسی خواهد داشت به اسم شهیده‌ی حجاب که در آلمان کشته شد. البته دانشگاه آکسفورد هم در یک تقلید آشکار، چند هفته قبل از این موضوع بورس ندا آقا سلطان را ایجاد کرده بود که معلوم است تا وقتی مدرکش را می‌شود خرید، کسی نمی‌رود آن‌جا درس بخواند و ضربه‌ی کاری دیگری بر دهان استکبار زده خواهد شد.
به پدرم می‌گویم راستی آن قاتل آلمانی را محاکمه کردند. قاتل ندا معلوم شد؟ محاکمه‌اش کردند؟ یا اصلاً این قضیه به من ربطی ندارد؟ پدرم گزینه‌ی آخر را تأیید می‌کند و با مشت و لگد من را می‌نشاند پای درس و مشقم!

23 آذر: در اعتراض به پاره شدن عکس امام، موسوی و کروبی و جامعه‌ی روحانیون مبارز در یک حرکت همزمان به درخواست مجوز راهپیمایی می‌کنند. در همین حال یکی از نمایندگان مجلس به‌دلیل نامعلومی اعلام می‌کند که موسوی و هاشمی را ریز می‌بینیم و نوه‌ی امام هم باید هرچه زودتر به خط امام بازگردد. آدم حس می‌کند یا خط امام این نبوده یا امام خودش هم خط خودش را نمی‌شناخته که این چند نفر را قبول داشته... هرچند یک احتمال دیگر هم هست. بعضی از دوستان فرق خط و دایره را نمی‌دانند و برای مردم صحبت می‌کنند. البته بین خودمان بماند، در واقع دارند برای خودشان حرف می‌زنند!

27 آذر: رئیس قوه‌ی قضائیه اعلام می‌کند که از سران فتنه به اندازه‌ی کافی پرونده داریم. یکی از همین سران فتنه که قبلاً با نام مستعار مهدی کروبی به‌عنوان رئیس مجلس فعالیت می‌کرد، می‌گوید آن موقع که ما در زندان بودیم ایشان داشتند شیر می‌خوردند! آدم وقتی این آزادی مطلق را می‌بیند برایش سؤال به‌وجود می‌آید که دارد توی ایران زندگی می‌کند یا سوییس!
رئیس جمهور دولت نهم در همین روز اعلام می‌کند که در ایران فقیری نداریم که به نان شبش محتاج باشد. چقدر خوب و پاسخگو، حالا ما هم جواب سؤالمان را گرفتیم. انگار این‌جا جدی جدی سوییس است!

29 آذر: آیت‌الله منتظری درگذشت... آدم یک‌وقت‌هایی نمی‌داند باید چه چیزی بنویسد که حق مطلب ادا شود. این‌جور موقع‌ها ننوشتن شاید گزینه‌ی بهتری باشد.

30 آذر: شب یلدا با تمام طولانی بودنش از راه می‌رسد و فوری هم تمام می‌شود. پایان شب سیاه حتی اگر به بلندی شب یلدا هم باشد، سفید است. این را دیگر همه می‌دانند، لطفاً یکی برود و به دوستان هم بگوید که این قاعده با همان شدت قبلی کماکان ادامه دارد...!

موضوع: وقایع اتفاقیه | لینک ثابت | نویسنده: موسیو گلابی |

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ـ ساعت 17:55

یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم (بله، گاهی از این‌جور کارها هم می‌کنم!) بعضی از خوانندگان وبلاگم انتظار دارند فقط برایشان طنزهای سیاسی ناز و نارنگی و جینگول و قشنگی بنویسم که از خنده پاره شوند... بعدش هم همان‌جا کنار کامپیوترشان بیفتند و آن‌قدر بخندند و دست و پا بزنند که بی‌هوش شوند تا پست بعدی!
            نتیجه‌ی این فکر همین می‌شود که تا یک پست نسبتاً شخصی می‌نویسم فوری ناراحت می‌شوند (دارم در مورد همان بعضی‌ها صحبت می‌کنم) و شروع می‌کنند به انتقاد کردن که چی شده؟ تب داری؟ با مادام گلابی دعوا کردی؟ چرا به خودت استراحت نمی‌دهی؟
            مگر دارید ستون طنز روزنامه را می‌خوانید که انتظار دارید برایتان مسائل جامعه را به‌رشته‌ی نقد در بیاورم؟ اصلاً به من می‌آید که کار دهان‌پرکنی مثل رشته‌ی نقد را انجام بدهم؟! جدی جدی پیش خودتان فکر کرده‌اید که یک گل‌آقا این طرف مانیتور نشسته و دارد طنز می‌نویسد؟ خب اشتباه فکر کردید، من حتی رحیم مشایی هم نیستم!
            یک زمانی به‌شوخی گفته بودم روزی می‌رسد که چند میلیون نفر وبلاگم را می‌خوانند و پست‌هایم به چندین و چند زبان زنده‌ی دنیا ترجمه می‌شود... در این لحظه‌ی روحانی اعلام می‌کنم که غلط کردم. شوخی کرده بودم تا یک قدری دور هم بخندیم. فکر نمی‌کردم این‌قدر بی‌جنبه باشید و انتظارتان از وبلاگم این‌قدر بالا برود!
            راستش تازگی‌ها وقتی بعضی از کامنت‌هایم را می‌خوانم، احساس می‌کنم که یک‌جایی گیر افتاده‌ام و همه دارند رسماً به‌من تجاوز می‌کنند. بعد هم قاه قاه می‌خندند و دور می‌شوند... توی دلشان هم می‌گویند حقش بود.
            خواهر من، برادر من! این‌جا هم یک وبلاگ است مثل بقیه‌ی وبلاگ‌ها که گاهی بعضی از پست‌هایش از بد حادثه یک‌قدری بامزه می‌شود، فقط همین! جوابم هم به آن‌ها که می‌خواهند برای نوع نوشته‌های وبلاگم تصمیم‌گیری کنند این است که من شاید هر چند وقت یک‌بار هوس کنم که توی خانه‌ی خودم شلوارم را پایین بکشم. این قانون من است و به کسی اجازه نمی‌دهم برای من قانون تعیین کند. شورای نگهبانش هم خودم هستم، مجمع تشخیص مصلحت هم ایضاً... و از همه مهم‌تر این‌که فصل‌الخطابش هم خودمم. والسلام!

موضوع: سخنی با خوانندگان | لینک ثابت | نویسنده: موسیو گلابی |

سه شنبه هفدهم آذر 1388 ـ ساعت 16:46

من می‌گویم کاربرد بعضی چیزها مشخص است. شما به‌فرض یک گونی را در نظر بگیر. نمی‌توانی انتظار داشته باشی که این گونی دست و پایت را بمالد یا به‌جایت وضو بگیرد. ذات گونی جوری‌ست که باید داخلش برنج و لوبیا بریزی یا بکشی روی سر یک بنده خدایی... هیچ کار خارق‌العاده‌ی دیگری هم انجام نمی‌دهد! تا این‌جا را داشته باشید، می‌خواهم یک قضیه‌ای را برایتان تعریف کنم.

            راستش این برادر ما (پویا) یک مدتی دلش می‌خواست گیتار بزند. بدون شک تمام هدفش هم دلبری کردن از دخترها در مسافرت‌های دسته‌جمعی و تورها بود. نوع گیتار هم برایش فرقی نمی‌کرد و فقط می‌خواست یک چیزی باشد که وقتی می‌زند، هم‌زمان بتواند «یه دیواره یه دیواره» را بخواند... خب باید بپذیریم که این آدم نمی‌توانست دنبال یک هدف درست و حسابی باشد!
            اوایل ازدواجش نشسته بودیم به مرور خاطرات قدیمی. در حقیقت من داشتم مرور می‌کردم و آبرویش را می‌بردم؛ خانمش هم نشسته بود و یک‌جور عجیب و غریبی نگاه می‌کرد. من این قضیه‌ی گیتار را با آب و تاب تعریف کردم و یک‌مقدار هم جو دادم. خلاصه هر چیزی که در چنته داشتم، رو کردم! پویا هم می‌خندید و به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. البته گهگداری هم سرش را پایین می‌انداخت و گل‌های قالی را می‌شمرد! بعدش هم یکی دو تا آس دیگر رو کردم که هرچند نمی‌شود این‌جا گفت اما اطمینان داشته باشید که چیزهای قابل توجهی بودند و قابلیت فروپاشانی (!) یک زندگی را داشتند.
            در نهایت وقتی دیدم کار به جاهای باریک نکشید فهمیدم که قبلاً خود پویا به بیشتر روحیات مزخرفش اعتراف کرده و خانمش کاملاً می‌دانسته که برادرم هیچ‌وقت یک چهره‌ی شاخص فرهنگی نبوده؛ بعدش هم با علم به تمام این مسائل، حاضر به ازدواج شده.
            این حرکت از معدود حرکات مثبت برادرم در طول زندگی‌اش بوده! به نظر من هم آدم باید همانی باشد که هست، با تمام بدی‌ها و خوبی‌هایش. این‌جوری نیازی به فیلم بازی کردن هم ندارد... حالا ممکن است یکی ادعا کند که من از این ماشین‌های چندکاره‌ام که نه‌تنها سبزی پاک می‌کنم، بلکه زمین را هم تمیز می‌کنم و تازه می‌شود سوارم هم شد. قبول دارم که این‌جوری ملت بیشتر خوششان می‌آید و حتی از ازدواج با آن آدم هم استقبال می‌کنند اما فکر می‌کنم نباید در این زمینه‌ها کوچک‌ترین اغراقی کرد.
            به‌هرحال آدم وقتی با همسرش آشنا می‌شود یک‌سری انتظاراتی دارد که دوست دارد اگرنه صددرصد، حداقل پنجاه درصدش عملی شود، یا لااقل سی درصدش. اصلاً تو بگو دو درصدش! خب چه اشکالی دارد که یک نفر از همان اولش اعلام کند که انتظارت از من در حد یک گونی سالم باشد؟ خیلی هم خوب است!

پی‌نوشت:
اجازه بدهید به‌رسم برادری این را هم اضافه کنم که حالا آن پویا با مختصاتی که در مورد قبل از ازدواجش گفتم دارد آبروداری می‌کند و برای این‌که بخشی از انتظارات ازدست‌رفته را برآورده کند و بگوید که ما هم آره، توی خانه سه‌تار و دف می‌زند و آهنگ‌های شجریان را زمزمه می‌کند! خلاصه دارد دست و پا می‌زند که شخصیت فرهیخته‌ای از خودش نشان دهد. خدا حفظش کند، از عجیب‌ترین برادرهای دنیاست!

موضوع: افاضات متفرقه | لینک ثابت | نویسنده: موسیو گلابی |

جمعه ششم آذر 1388 ـ ساعت 2:43

بعضی وقت‌ها آدم خیلی الکی شاد و شنگول است، یک چیزی شبیه همین حسی که الآن دارم. از آن‌جا که توی این مملکت آدم معمولاً حالش خراب است و دلش می‌خواهد با مخ برود توی دیوار، این‌جور موقع‌ها حس می‌کنم تبدیل به یک آدم اروپایی شده‌ام. بعد هفت جد و آبادم هم متولد پاریس می‌شوند. پدربزرگ مرحومم با آن میل‌هایی که کنار اتاقش خاک می‌خورد و با پدرسگ گفتن‌هایش، می‌شود فک و فامیل ناپلئون! خودم هم شبیه این آدم‌های مرفه بی‌دردی می‌شوم که شیک و پیک دارند توی شانزه‌لیزه قدم می‌زنند. حتی گاهی یک سگ پاکوتاه هم دنبالم می‌آید!
            از شما چه پنهان، بعضی وقت‌ها آن‌قدر درگیر همین فکر و خیال‌های خارجکی می‌شوم که موهایم کم‌کم طلایی می‌شود، چشم‌هایم آبی می‌شود... دردسرتان ندهم، برای خودم یک‌پا داف می‌شوم! حالا گیرم که مردها داف نشوند اما من می‌شوم... تازه از آن‌هایی که برد پیت و باندراس رسماً باید بروند جلو بوق بزنند!
            توی همین گیر و دار است که خصوصیت‌های ایرانی‌ام بالا می‌زند. یعنی اگر واقعاً هم شکل و شمایل اروپایی پیدا کنم و تمام عالم و آدم هم «موسیو» صدایم کنند فرقی ندارد، به‌هرحال معلوم است که یک جای کار دارد می‌لنگد! کجای کار؟ آن‌جایی که در چنین مواقعی شهرام شب‌پره گوش می‌کنم و اخبار سیاسی می‌خوانم.
            خب به نظر من اگر آدم واقعاً اروپایی باشد دست دوست‌دخترش را می‌گیرد و زیر باران پاریس قدم می‌زند، تازه وقتی‌که پسره به قول خودمان ببو باشد! اگر یک مقدار سر و گوشش بجنبد که هیچی، باید سراغش را مست و لایعقل گوشه‌ی دیسکو گرفت در حالتی که «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»!
            نمی‌خواهم غرغر کنم اما خداییش آدم این‌جا کپک می‌زند. مثلاً منی که الآن حالم خوب است و دلم می‌خواهد شادتر باشم، باید چه خاکی به سرم بریزم؟ نه من، همه‌مان. چهار تا تفریح درست و حسابی نیست که دلمان را خوش کنیم.

            چند روز پیش با یک بنده خدایی حرف همین تفریحات جوان‌ها شد. گفت این همه تفریح: پارک، سینما، رستوران، خیابان... یعنی یارو رستوران و خیابان را هم تفریح حساب می‌کرد!
            به‌قول کروبی آخه برادر من، این‌طور که نمی‌شود! این جوان‌ها به‌خاطر کمبود امکانات است که صبح تا شب دارند جردن و سعادت‌آباد و میرداماد را بالا پایین می‌کنند. بدبختانه خیلی از پدر و مادرها هم فکر می‌کنند که این‌ها خیلی دارند خوش می‌گذرانند و اسمشان را می‌گذارند سوسول، بی‌کار، جاهل، خام و هزار تا چیز دیگر هم در باب بد بودنشان می‌گویند.
            نمی‌شود که هر چیزی دلت خواست درباره‌ی این جوان‌های فلک‌زده بگویی. رستوران رفتن هم شد تفریح؟ هر آدم عاقلی می‌داند که غذا خوردن توی رستوران اسمش تفریح نیست. خوشی‌اش هم که به‌خاطر پیتزا و محیط قشنگ رستوران نیست، یحتمل به‌خاطر آن دوست‌دختر یا دوست‌پسر یا نامزد یا همسر یا هر چیز دیگری‌ست که کنار آدم نشسته... تو نان و پنیر را هم که کنارش بخوری می‌شود خفن‌ترین دنده‌کباب، می‌شود غذای ایتالیایی مخصوص سرآشپز!
            اصلاً موضوع رستوران را فراموش کن! سیرک درست و درمان داریم یا موزه‌ی پر و پیمان؟ تئاتر داریم؟ کتاب‌خانه‌ی خوب داریم؟ خب اگر داریم بگو! نداریم دیگر... چه چیزمان مثل آدمیزاد است که فکر می‌کنی جوان‌هایمان دارند عشق دنیا را می‌کنند؟ تازه این‌ها به کنار. بزرگ‌ترین تفریح مرد، کار است. این را هم من نمی‌گویم، حدیث است! خب کار کجا پیدا می‌شود؟ طرف حتی رأیش را هم نمی‌تواند پس بگیرد، آن‎وقت برود کار کند؟!
            همین می‌شود که آدم توی اوج شادی برای وبلاگش پست می‌نویسد. تازه من آدم فرهنگی‌ای هستم که نمی‌روم معتاد شوم و بیفتم توی جوب! واقعاً فکر می‌کنید اگر این‌جا یک گروه موسیقی خیابانی بود که می‌رقصیدند و آهنگ اجرا می‌کردند من می‌آمدم برایتان پست بنویسم؟ خب نه!

            همیشه همین‌طور است. آن مرد موطلایی با کت بینگولی و پاپیون چندصد دلاری‌اش توی سه ثانیه دود می‌شود و می‌رود هوا! آخرش خودم می‌مانم و لحظه‌هایی که بی هیچ اتفاق خاصی می‌گذرد. باز همان آهنگ گوش کردن بهتر است. حداقل آدم یک نعره‌ای همراه خواننده می‌زند و گهگداری هم احساس خوش‌صدایی می‌کند!

موضوع: طنز هردمبیل | لینک ثابت | نویسنده: موسیو گلابی |