تبليغاتX
یادداشت‌های یک گلابی دیوانه

یادداشت‌های یک گلابی دیوانه

پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ـ ساعت 19:47


اسباب‌کشی کردم

 

http://golabi.net

 

موضوع: سخنی با خوانندگان | لینک ثابت | نویسنده: موسیو گلابی |

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ـ ساعت 2:16

می‌دانستم که وبلاگ‌نویسی را اواخر مهرماه شروع کرده‌ام اما تاریخ دقیقش را یادم نبود. امروز نگاه کردم و دیدم بیست و چهارم مهر «یادداشت‌های یک گلابی دیوانه» یک‌ساله می‌شود. مهم‌تر از آن، خوشی‌های مجازی من است که دارد یک‌ساله می‌شود و خودم در نقش موسیو گلابی ایضاً!
            تا آن‌جا که ذهنم یاری می‌کند بر خلاف دنیای مجازی که کلی خاطره‌ی بد از من دارد، خودم خاطره‌ی بدی از آن ندارم! با کمک خیلی‌ها (که نام بردن از تک‌تکشان به درازا می‌کشد) حالا وبلاگی دارم که این همه لطف شامل حالش شده، آن هم در رقابت‌های بامزه‌ی این روزهای وبلاگستان و در مدتی کمتر از یک سال.
            چند روز پیش داشتم به این فکر می‌کردم که پنجاه سال دیگر خوانندگانم به عروس و دامادهایشان خواهند گفت که این موسیو گلابی سال‌هاست که همین‌طور بی‌مزه می‌نویسد اما دیگر به خواندن نوشته‌هایش عادت کرده‌ایم. آن موقع شاید بگذارم نوه‌ام هم یک پست مهمان بنویسد و یک خرده معروف شود! پنجاه سال دیگر، روزی یکی دو میلیون نفر بازدیدکننده دارم ... و در آخر بر اثر حمله‌ی قلبی یا تصادف یا هر دلیل کوفتی دیگری می‌میرم. باقی ماجرا هم بستگی به زرنگی بازماندگانم دارد. اگر عقلشان کار کند نمی‌گذارند این وبلاگ از دست برود و یک جوری از آن پول در می‌آوردند. می‌توانند چند جلد کتاب از پست‌هایم منتشر کنند یا مثلاً کیبوردم را به قیمت خوبی در مزایده‌های لندن بفروشند. بالاخره برای مایه‌دار شدن هزار جور ژانگولر می‌شود زد با وبلاگ پنجاه ساله!
            امان از این رؤیاها، امان از ابرهایی که از سر آدم در می‌آید. در واقعیت لازم نیست پنجاه سال دیگر تحملم کنید چون این آخرین پست من است. به همین سادگی، به همین خوشمزگی! می‌خواستم وبلاگم را بعد از یک‌ساله شدنش تعطیل کنم اما ترسیدم تبریک‌هایتان آن‌قدر زیاد شود که خوشم بیاید و بمانم! با این حساب ترجیح دادم زودتر رفع زحمت کنم، دلیل رفتنم هم بماند برای خودم!
            نه این‌که بخواهم خودشیرینی کنم یا دلتان را به دست بیاورم اما حالا که این پست را تایپ می‌کنم دو سه قطره اشک توی چشمم جمع شده که غلط نکنم تا چند ثانیه دیگر روی کیبورد می‌افتد. می‌دانم که دلم برای این‌جا و همه‌ی شما تنگ می‌شود ... حتماً تا چند روز بعد صبح به صبح می‌آیم و انتظار دارم صد تا کامنت تأییدنشده داشته باشم ... می‌دانم که دیگر ندارم اما تا یک هفته هر روز صفحه‌ مدیریت وبلاگم را باز می‌کنم. بعد یک روز در میان می‌شود، بعدش هفته‎ای یک‎بار و این فاصله هر روز بیشتر می‌شود تا وقتی که گهگداری از سر دلتنگی صفحه‌ی مدیریت وبلاگم را باز می‌کنم. سر زدن شما هم به این وبلاگ همین‌طور است. روز به روز کم می‌شود و یک روزی تمام می‌شود. شاید هم نوستالوژی گریبانتان را بگیرد و گهگداری بازش کنید! بگذریم ... خب، آن قطره‌های اشکی هم که قولش را داده بودم افتادند روی دگمه‌ی space. مرده‌شور این احساسی بودن را ببرد!
            به اندازه‌ی کافی در این یک سال سرتان را درد آورده‌ام، بهتر است که آخرین پستم کوتاه‌تر باشد. فقط می‌خواهم قبل از رفتن، یک وصیت مجازی کوچک کنم که امیدوارم بازماندگان ترتیب اثر دهند! می‌دانم که مسخره است اما دلم می‌خواهد یک یا چند نفر از بلاگرها، وقایع اتفاقیه را به سیاق ماهانه ادامه بدهند و من را هم در جریان بگذارند تا خواندن نوشته‌هایشان را از دست ندهم. همین!
            و حرف آخر این‌که مؤفقیت نسبی این وبلاگ به‌خاطر هنر من نبود، از هنر شمایی بود که خواندید و خم به ابرو نیاوردید. الآن هم من هستم، این شمایید که دارید می‌روید!

سبز و پایدار باشید، موسیو گلابی
نیمه شب پنج‌شنبه شانزدهم مهر ماه 1388

بعداً اضافه شد:
چرا این‎طوری می‎کنید بابا؟! اگه یکی ندونه فکر می‎کنه فخر عالم وبلاگ‎نویسی رفته! به جای این کارها اگه خاطره‎ی خوب یا بدی از وبلاگم دارید بنویسید ... کلاً من شریک شدن در خاطره‎های دیگران رو دوست دارم!

موضوع: سخنی با خوانندگان | لینک ثابت | نویسنده: موسیو گلابی |